من تنهام اما هیچ کس به تنهایی تو نیست .......

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo
ابزار وبلاگنویسان



نویسنده :حسین
تاریخ:یکشنبه 25 تیر 1391-11:09 ب.ظ

آیا می دانستید ...

 آیا می دانستید افرادی که بنظر خیلی قوی می رسند، معمولاً خیلی حساس هستند؟
و کسانی که بیشترین مقدار مهربانی را به معرض نمایش می گذارند، بیشترین صدمه را دیده اند؟
آیا می دانستید آنهایی که تظاهر می کنند نیازی به عشق ندارند، بیشتر از همه به آن محتاجند؟
اشخاصی که از همه نگهداری می کنند خودشان از همه بیشتر نیازمند مراقبتند؟
و کسانی که زیاد لبخند می زنند در زمان تنهایی بیشتر گریه میکنند؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : درد و دل 
نویسنده :حسین
تاریخ:جمعه 9 تیر 1391-10:26 ب.ظ

دعای باران چرا ؟!؟!

دعای باران چرا؟

دعای عشق بخوان!!


این روزها دلها تشنه ترند تا زمین


خدایا كمی عشق ببار...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : درد و دل 
نویسنده :حسین
تاریخ:سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-10:15 ب.ظ

شهادت حضرت فاطمه (س)


باز باران ! باز باران بی صدا

می چکد در حجم سرد کوچه ها

کوچه های بی تفاوت از عبور

کوچه های خالی از سنگ صبور

کوچه ها احساس را گم کرده اند

چینه هایش یاس را گم کرده اند

بعد از این خورشید می ماند غریب

می تراود از لبش «اَمَّن یُِِِجیب»

باز باران ! باز باران

بی صدا

می چکد در حجم سرد

کوچه ها....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : درد و دل 
نویسنده :حسین
تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-12:15 ب.ظ

سلام بی سلام

سلام سلامتی میاره
سلامتی شادی میاره
شادی نشاط میاره
نشاط زندگی میاره
زندگی عشق میاره
عشق زن میاره
زن بچه میاره
بچه درد سر میاره
دردسر بدبختی میاره
پس سلام بی سلام



ولی سلام



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :حسین
تاریخ:شنبه 5 آذر 1390-12:34 ب.ظ

تمامِ دردِ بدون علاج دنیا را به چای روضه ی آقا دوا کنید ...

بزرگ هیئتیان را صدا کنید از نو

بساط سینه زنی دست و پا کنید از نو


ز بقچه های قدیمیِ خانه، مادرها!


لباس مشکی ما را جدا کنید از نو


درون خیمه و یا تکیه ها، میان داران


برای سینه زنی کوچه وا کنید از نو


تمامِ دردِ بدون علاج دنیا را


به چای روضه ی آقا دوا کنید از نو


برای روضه نذری مادران نجیب


تهیه سفره و نان و غذا کنید از نو


سلام حضرت زهرا! زمین قلبم را


شبیه هیئتمان کربلا کنید از نو


رسید بار دگر فصل محتشم خوانی


چه نوحه و چه عزا را عطاکنید از نو...




علی زمانیان



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : درد و دل 
نویسنده :حسین
تاریخ:شنبه 28 آبان 1390-02:47 ب.ظ

روزی پروانه خواهی شد!


اگریقین داشته باشی روزی پروانه خواهی شد، بگذارروزگار هر چه می خواهد پیله کند... 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : من و دنیا 
نویسنده :حسین
تاریخ:چهارشنبه 18 آبان 1390-05:39 ب.ظ

تو به فکر نوازش دستهای منی غافل از اینکه دلم است که تنهاست ...

بی آنکــه بدانی ؛

بــه فکر نــوازش دست های منی!

بی آنکــه بدانی ؛

دلـــم است کــه تنهــا مانــده ..

دست هایــم ، دو تاینــد...!!!
بالاخره فهمیدم .... چند روز بود که نمی اومد ... دلم مثل پرنده زندونی تو قفس هی خودش می کوبید به در و دیوار ... نفس کشیدن برام سخت بود ... و چشمام سرگردون دنبالش ... اونروز مثل همه سه شنبه ها که رفتم بیمارستان دنبال مامان گفتن عملش طول کشیده ، باید منتظر می موندم ... دنبال سایه می گشتم بهترین شاگرد مامان بود ، مامان خیلی دوستش داشت می خواست عروسش باشه ... من نمی خواستم .
یکی از دوستاش آدرس داد داشتم می گشتم دنبالش از کنار یه اتاق رد شدم .... خدایا ... خدایا ... خشک شدم ... دوقدمی که رفته بودم برگشتم ... خودش بود روی تخت خوابیده بود داشت هوای برفی بیرون تماشا می کرد یا نمی دونم ... نمی تونستم از جام تکون بخورم ... سایه منو از بهت بیرون کشید .... به چی خیره شدی؟؟؟؟؟؟؟ صداش تو گوشم زنگ زد به خودم اومدم ...
بیخودی خندیدم و گفتم فکر کنم یکی از بچه های ماس ... به اتاق نگاه کرد لبخند تلخی زد و گفت : پس دانشجو هم هست ؟
نگاهش کردم . خنک و سرد ... لبخند تلخشو ادامه داد و گفت برای ملاقات هم دانشگاهیتون اومده بودین؟  لبخندشو با یه لبخند تمسخر جواب دادم و گفتم : نه سه شنبه اس اومدم دنبال مامان.
چیزی نگفت راهشو کشید و رفت . می دونستم اخلاقش چطوریه باید می رفتم دنبالش تا گزارش کارمو کامل نزاره کف دست مامان ... یه بار دیگه به اتاق نگاه کردم و شمارشو حفظ کردم و رفتم دنبال سایه ...
از سایه نمی شد حرف کشید ... می دونستم حوری خانم که باشه ،هیچی نپرسیده آمار جد و آباد طرف میزاره کف دستت ... سایه که رفت از مامان برام خبر بیاره رفتم سراغ حوری خانم. سر صحبت باز کردم باهاش و از اون دختر پرسیدم ازش ...
گاهی میگم اگر نمی پرسیدم اگر اونروز نوبت حوری خانم نبود و بهم نمی گفت ، اگر نمی فهمیدم الان زندگیم چه شکلی بود... نمی دونستم بدون اینکه بفهمم عاشقش شده بودم ...
حوری خانم گفت و گفت و گفت .... داشتم خفه می شدم ... وا نیستادم منتظر مامان ... زدم بیرون ... برف می اومد .... بغض داشتم ... اشک داشتم ... هیچ جا واسه آرامش نبود ... نفهمیدم ساعت چند بود چطور رانندگی کرده بودم اما سر خاک پدر بودم ... پدری که دوماهگی من رفته بود ... لاله پرپر ... عکسش با لبخندی که هیچ وقت ازش ندیده بودم ... دست نوازشی که همیشه می خواستم داشته باشم و نداشتم ... بچه شهید گفتنایی که شنیده بودم و هر کدومش هزار هزارتا مفهوم داشت ... آخ خدای من ...
نگار زنی بود که قربانی خشم یکی از جنس من شده بود قربانی جنس مردی یکی مثل من ... زنی که مردش یه جای سالم تو بدنش باقی نذاشته بود ... 5 تا دنده شکسته ... یه بچه بی گناه 3 ماهه سقط شده ... دادگاهی که نتونسته بود حقشو از مادری بده و پسر بچه دو ساله اشو ازش گرفته بود ...
حق داشت ... حق داشت نه بگه نه بخنده نه کلامی حرف بزنه ... حق داشت بی تفاوت از کنار آدمای از جنس من بگذره ...
چرا هیچ کس نمی فهمه حتما نباید کسی که دوستش داری همون باشه که اونا می خوان گاهی باید همون باشه که خودت می خوایی ...
نگار اینروزا که اونطوری میشم بغض دار و پر اشک و بارونی میام کنار سنگ مزار تو ... با رزای سفید که عاشقشون بودی ... سنگ صبورم شدی ... همونطوری که گفته بودی ... باید سنگ بشی که بتونی سنگ صبور باشی ... الان سنگ شدی و سنگ صبورم ...
دلم برات تنگ شده ... خیلی ...







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :حسین
تاریخ:پنجشنبه 12 آبان 1390-02:29 ب.ظ

جای خالی آدمها در باران پاییزی بزرگتر می شود....

فیزیک بعدها ثابت می کند
که جای خالی آدمها
در باران پاییزی بزرگتر می شود....

اونروز تو محوطه دانشگاه زیر بارون شدید پاییزی آبان وقتی همه داشتیم می دویدیم که به جایی برسیم که زیر بارون خیس نشیم یک لحظه نگاهمون بهم خورد . ایستادم و نگاهش کردم. ولی اون مثل بقیه نه می دوید نه قدمهاش تند بر میداشت. داشت آروم راه می رفت. مدتی بود از کنارم رد شده و رفته بود اما من سر جام میخکوب ایستاده بودم و اجازه می دادم قطره های بارون نگاهش از صورتم بشوره و ببره .
وقتی به خودم اومدم خیس شده بودم و اون نبود. تا حالا ندیده بودمش .
چند روز گذشت نمی دونم چطور اما گذشت. هر جا که بودم توی هر حالتی توی هر فکری یکدفعه نگاهش به چشمام می نشست.
از اونروز هر روز تو محوطه ، تو مسیر دانشکده ، ورودی دانشگاه ، کتابخونه ، سایت، هر جایی از دانشگاه که فکرشو بکنید با نگاهم دنبالش می گشتم .
اما انگار آب شده بود رفته بود تو زمین . این فکر که کی بود مثل خوره افتاده بود تو وجودم و هی به قلب وچشم و مغزم گاز می زد.
تا اینکه بالاخره دیدمش . همیشه فکر می کنم اگر اون روز به حرف طاها گوش نمی دادم و مستمع آزاد نمی رفتم سر کلاس روانشناسی الان مسیر زندگیم چه شکلی می شد.
دیدمش . همونقدر آروم و مرموز و بی صدا. تمام مدت اون کلاس به جای گوش دادن به حرفای استاد چشمم دنبال حرکات اون بود.
بعد کلاس از طاها راجعبش پرسیدم. مشکوک نگاهم کرد. نمی دونستم چی بگم. توضیحی نداشتم براش . می دونست اهل این فرقه ها نیستم اما نمی دونم چرا مشکوک نگاهم کرد.
گفت دو سه هفته بیشتر نیست میاد. کسی ازش چیزی نمیدونه. با هیچ کس حرف نمی زنه . بی صدا میاد و بی صدا میره. پیش خودم گفتم چقدر سنگین رنگین... گفت نه که بگی  با پسرا اینطوریه ها نه با همه حتی با دخترا... .
ته دلم لرزید. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به طاها گفتم می خوام راجعبش بدونم. خنده مسخره ای رو لباش نشوند و گفت شما هم بله حسین آقا!!! توقع نداشتم ازت!!!
نمی خواستم خودمو تبرعه کنم ، یا بگم نه قصد بدی ندارم و دفاع کنم. لبخندتمسخرش تکرار کردم . فقط تکرار . تو اون لحظه تنها کاری که به ذهنم رسید همین بود تقلب خنده تمسخر آمیز طاها.
وقتی خودمم نمی دونستم چرا می خوام راجعبش بدونم، چطور می تونستم از خودم در مقابل فکرای طاها دفاع کنم.
گفت بیخودتلاش نکن . این دختره از اون دخترا نیست که روی خوش به احدی نشون بده. آدم به دوره . گمونم پیله تنهایی ساخته برا خودش.

اما من می خواستم بشناسمش ...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :حسین
تاریخ:دوشنبه 9 آبان 1390-05:26 ب.ظ

اتفاق سهمگینی که هر شب در آغوش من می افتد ...

و تـنهایی

اتفـاق سهمگــینی ست

که می افتد

هــرشب

در آغـوش مـن !

این روزا سالگرد رفتن نگار.... بدجوری دلم هواشو کرده اما....
آخ خدا این بغض لعنتی سه ساله مونده رو حنجره ام دیگه داره خفه م می کنه ...

یه روز بهش گفتم حالا که اینقدر مخالفی باهم باشیم حداقل سنگ صبورم باش می دونین چی گفت؟
گفت یه آدم فقط وقتی می تونه سنگ صبور یه آدم دیگه باشه که خودش سنگ شده باشه ... اونروزا نفهمیدم چی میگه ، منظورش از این حرف چیه ، اما الان دو ساله که فهمیدم ... همین دوسالی که سنگ صبورم شده و همه آخرهفته هامو پر کرده با تنهایی و خلوت و شمع و گل و بغض و یه سنگ .... .

می خوام دیگه ازش بگم از یه تجربه که می خوام تا ابد یه جای خوب و قشنگ تو صندوقچه دلم بزارمش و هر روز گرد گیریش کنم تا همیشه برام تازه بمونه ، تازه تازه ...

می خوام از نگار بگم .... نگاری که یه روز وقتی اشتباهی مسیر نگاش به نگام خورد چشماش دزید و بی تفاوت رفت اما هر روز که گذشت بیشتر نشست تو چشمام .می خوام خالی بشم از این همه بغض ، از این همه نگفته که دست گذاشته رو گلوم و داره ذره ذره خفه می کنه منو. کاش یکی فقط یکی پیدا بشه بگه تقصیر تو نبود این اتفاق بالاخره می افتاد. چه تو می رفتی چه نمی رفتی.

آخ ای کاش هیچ وقت به حرفش گوش نمی کردم و نمی رفتم .... کاش می موندم ... کاش ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : درد و دل 
نویسنده :حسین
تاریخ:جمعه 6 آبان 1390-06:47 ب.ظ

بارون...

بارون...
خدایا ازین قشنگ تر چی داری؟؟؟!

 تو که میدونی من ازش دورم  و ......... !
چرا تو سرمای این بارون منو یاد گرمی دستاش میندازی؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : زندگی هنوز سخته 
نویسنده :حسین
تاریخ:جمعه 15 مهر 1390-04:44 ب.ظ

کاش کسی جایی منتظرم بود...

 

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم

 

تمبر و پاکت هم هست

 

و یک عالمه حرف


کاش کسی جایی منتظرم بود...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : زندگی هنوز سخته 
نویسنده :حسین
تاریخ:سه شنبه 29 شهریور 1390-02:46 ب.ظ

تمام دلخوریهایم را می بلعیدم ...


تمام دلخوریهایم را می بلعیدم....


که مبادا دلگیر شوی


گله نمی کردم


از تـ ـرس این که نکند ترکم کنی


اما به جایش


تو


از هر کاه ٬کوهی بنا کردی برای ویرانی مـ ـن


اعتباری به ماندنت نبود


هوای رفتن در سر داشتی


می دانستم!


بهانه برایت کم نگذاشتم


تا راحت به مقصود برسی


حال هرروز من به این اندیشه ام


که این بار


شادی ِ آزادیـ ـت را با چه کسی قسمت خواهی کرد ؟؟؟!!!







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : زندگی هنوز سخته 
نویسنده :حسین
تاریخ:دوشنبه 21 شهریور 1390-08:41 ب.ظ

خورشید و صورت پدر ........

عشق را در نقاشی كودكی یافتم كه خورشید را تیره كشیده بود تا صورت پدر كارگرش نسوزد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حس تازگی 
نویسنده :حسین
تاریخ:پنجشنبه 17 شهریور 1390-02:49 ب.ظ

عشق چون آید ....



 طالب پــــرواز هستم مقصــــدم چشمان توست

یاس پرپر گشته‌ی ‌ من مرهمش دستان توست

بودنــــم با بودنت معنــــــــای دیگــــــر می‌دهد

حـــــال من خوش می‌شود با آن لب خنــــدان تو




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حس تازگی 
نویسنده :حسین
تاریخ:چهارشنبه 9 شهریور 1390-12:08 ب.ظ

عید



کم کم غروب ماه خدا دیده میشود
صد حیف از این بساط که بر چیده می شود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسی است که بخشیده میشود.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :حسین
تاریخ:سه شنبه 8 شهریور 1390-08:56 ب.ظ

عید شما مبارک

گلخنده شوال به ناهید مبارک
ابروی خوش ماه به خورشید مبارک
خبر از عرش وداع رمضان است
عید است به یاران بگو عید مبارک




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دوستانه  حس تازگی 
نویسنده :حسین
تاریخ:جمعه 4 شهریور 1390-10:01 ب.ظ

یکی به دادم برسه ........

سلام
دیگه تبدیل شدم به یه آدم غر غرو . اینم یه روز نوشت دیگه اس که می خوام توش غر بزنم.
چرا ما آدما دوست داریم رو شونه های مردم راه بریم و خودمونو بکشیم بالا؟ چرا سرو کله مردم شده برامون پله های نردبونی که فقط باید ازش بالا رفت؟ چرا زندگی تو این دنیا اینقد پست و زشت و حقیر شده؟
کجای این زندگی قشنگ بود که خدا ما رو آفرید و انداخت توش؟
کی می تونه به این همه سوال جواب بده ؟ من که نمی تونم ؟ یعنی دیگه ذهنم به جایی قد نمیده.
از همه آدمای دور و برم دل زده شدم. همه واسه یه چیزی میخوانت نه به خاطر خودت. حالم داره از این دنیا و آدماش و این زندگی به هم میخوره . کسی میتونه بگه باید چی کار کرد؟؟
خودکشی پیشنهاد ندید که جراتشو ندارم. سوختن و ساختنم دیگه نمی تونم تحملم تموم شده.
هیچ کس نیست به فریادم برسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : درد و دل 
نویسنده :حسین
تاریخ:چهارشنبه 2 شهریور 1390-06:26 ب.ظ

سلام

سلام
تازه اومدم
می خوام بین شما یه زندگی جدید رو شروع کنم.
یه زندگی که مثل زندگی واقعی نباشه.
دوست داشتین با من همراه بشین. من خوشحال میشم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic